لحظه ای از دلتنگی : نیلوبلاگ

خرید بک لینک

میخواستم که دیگر ننویسم

میخواستم که دیگر قلبم با چیزی نلرزد

میخواستم بپذیرم که باید ساخت

میخواستم دیگر احساس گذشته را تجربه نکنم

در قلبم را بستم، ذهنم را مسکوت گذاشتم، رویاهایم را خاموش کردم تا اینکه ناغافل چشمانش را دیدم و صدایش را شنیدم

غریبهای در من فریاد میزد و با همه وجود او را میخواست، ساکتش کردم، خاموشش کردم اما رهایم نکرد.

هر شب با رویای چشمانش و آهنگ صدایش در گوشم خوابیدم و سحرگاه به امید دیدارش چشم گشودم.

غریبه درونم مجال فکرکردن به من را نمیدهد. مدام درونم را چنگ میزند و مرا به سویش هل میدهد.

میخواهمش و خواستنش بزرگترین گناه. دستم به دستانش نمیرسد و دلخوش به دیدار گاه به گاه از دور. دلتنگ روزهای گذشتهام، آنروزها که او هم مشتاق به دیدارم بود.

غریبه درونم مدام او را فریاد میزند و میداند دستم به دستانش نمیرسد. باید ساکتش کنم باید خاموشش کنم باید دوباره فراموش کنم…

نوشته شده در یکشنبه ۶ آذر ۱۴۰۱ساعت 15:20 توسط نگار|

لحظه ای از دلتنگی...

ما را در سایت لحظه ای از دلتنگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 18:31

صفحه بندی