قسمتي از كتاب گتسبي بزرگ

خرید بک لینک

وقتي پيششان رفتم خداحافظي كنم، ديدم آثار حيرت به چهره گتسبي بازگشته است، انگار اندكي شك نسبت به كيفيت خوشبختي حاضر خود به دلش راه يافته بود. نزديك پنج سال! حتي در آن بعد از ظهر يقيناً لحظه هايي وجود داشت كه در آن ديزي واقعي به پاي ديزي روياهاي گتسبي نميرسيد، نه به خاطر عيب خودش بلكه به علت جوشش حياتي توهم غول آسايي كه گتسبي در ذهن خود ساخته بود. از حد ديزي بزرگ تر شده بود، از حد همه چيز گذشته بود. گتسبي خودش را با شور آفرينندگي در آن غرق كرده بود و پيوسته به آن افزوده بود و هر پر رنگيني را كه باد برايش آورده بود به آن چسبانده بود. هيچ آتش يا طراوتي قادر نيست با آنچه آدمي در قلب پر اشباح خود انبار ميكند برابري كند.

پ.ن : مثل من كه تو ذهنم اونقدر بزرگت كردم كه يادم رفت واقعاً كي هستي. يادم رفت اينهمه خوبي و مهربوني تو قلب سنگت جا نميشه...

لحظه ای از دلتنگی...

ما را در سایت لحظه ای از دلتنگی دنبال می‌کنید

برچسب: قسمتي از كتاب بيشعوري,قسمتي از كتاب شازده كوچولو,قسمتي از كتاب آيات شيطاني,قسمتي از كتاب,قسمتی از کتاب ها,قسمتی از کتاب,قسمتی از کتاب صد سال تنهایی,قسمتی از کتاب دا,قسمتی از کتاب بوف کور,قسمتی از کتاب اوستا, نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 7:01

صفحه بندی